سر ميز شام بوديم.نان باگتى رو نصف كردم و لاش ألويه گذاشتم و دادم دست اشكان.چند دقيقه بعد ديدم متين دنبال اشكان ميدوه و غر ميزنه اشكان هم دور ميز ميدويد و نمي ايستاد.مانده بودم كه چرا؟!
چشمم به نگاه متين افتاد كه چشم از لقمه اشكان برنميداشت .يك تكه نان دستش دادم غائله ختم شد.
برچسب:
نویسنده: مهران اکبرینژاد