خرید بک لینک

سر ميز شام بوديم.نان باگتى رو نصف كردم و لاش ألويه گذاشتم و دادم دست اشكان.چند دقيقه بعد ديدم متين دنبال اشكان ميدوه و غر ميزنه اشكان هم دور ميز ميدويد و نمي ايستاد.مانده بودم كه چرا؟!

چشمم به نگاه متين افتاد كه چشم از لقمه اشكان برنميداشت .يك تكه نان دستش دادم غائله ختم شد.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

صفحه بندی