خرید بک لینک

خاله ملك امروز ميگفت هر شبي كه قرار بود فردا ما را ببيند از ذوق خوابش نمي برده.هم او هم باقي خاله ها....مى گفت هربار دلم ميخواست بيايم دروازه قران چون صبرم سرامده بود و طاقت نداشتم بيشتر چشم انتظار بمانم.فداى خاله هايم بشوم يكي از يكي گل تر و مهربانترند ...

خلاصه كه كباب بناب ما آماده .فسنجان جا افتاده.ژله تمشك و حلواى كاسه به انتظار.ريحان هاى ترگل ورگل پاك شده.فقط سوپ و پلوى زعفرانى بماند براي فردا...

هيچ انتظاري به بي نمكى و مزخرفى انتظار ديدن خواهرزاده راه دور نيست.

بيا كه اذ ذوق ديدن روى ماهت خوابم نميبرد پسرك.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

صفحه بندی