48.ادركنى يا رب العالمين
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 10:43
نزديكتر از من به منى ،مهربانترين نسبت به منى،همواره مراقب و نگاهبان منى،تنها اميد و تنها تكيه گاه و تنها قوت قلب منى .مرا ببخش به بزرگى و عظمتت خداوندا، پشتم مي لرزد نفسم حبس ميشود ،هيچكدام از الحمدلله رب العالمين هاى من در خور جايگاه خدايى تو نبوده اند... كمكم كن در اين ظلمات جان فرساى دنيا جز تو د...
Give Me Five
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 10:02
مينويسم تا يادم بماند كه حس من به تو حس مادر است به فرزند نه حس خاله به خواهرزاده... مينويسم تا يادم بماند چه جيغها زدى و چه گريه ها كردى براي يك پاستيل كرمى بي ارزش... مينويسم تا يادم بماند شب اخر دستت را زير لپ كوچكت گذاشته بودى و خيره خيره نگاهم ميكردى و من اشك ميريختم و نميخاستم بگذارم بروى ... ...
36.از عشق گذشته كار من، حالم شده ديوانگى
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
شصت سالت شده.امروز ميگفتى با مجيد صندليها را در باغ عمو ميچيدى تا مهمانهايى كه براى عقد من آمده اند نهارشان بهشان بچسبد و از هواى عالى و فضاى سبز باغ لذت ببرند. ميگفتى با سرعت و ترس اينكار را ميكردى مبادا كسى تو را در ان حال ببيند،دردت به جانم اگر همه عمر دستان پرمهرت را غرق بوسه كنم جبران محبتهات ن...
40.حول حالنا الي أحسن الحال
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
مستر صبح بخير نوشت : سلام همسر ناز و مهربونم . صبحت بخیر عزیزترینم . خدارو هزاران بار شاکرم که امسالم رو با پیوند با تو برام شیرین کرده و امیدوارم عمری عاشقانه باهم زندگی کنیم . خیلی دوست داشتم این لحظه ها با هم باشیم . خیلی خیلی دوستت دارم و دیوانه وار عاشقتم . می بوسمت عزیزدلم . ميس صبح بخير نوشت:...
41.مستر نوشت
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
فقط خدا میدونه چه حس خوبی داشتم تمام امروز و چقدر خوشحال بودم بابت اینکه روز تولد توست . علتش رو نمی دونم اما واقعا حسم حتی برای خودم هم تازگی داشت . خدارو هزاران بار شکر که هستی و .... من هستی . خیلی خیلی دوستت دارم.
42.مستر باغبان میشود
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
با ابپاش مخصوص ابیاری گلها آمده سراغ من که سرم تو موبایلم بود.با تعجب نگاش میکنم ،میگه چیه گلهای خونه رو باید اب داد و سر ابپاش رو کج کرد و خیس کرد ما را.
44.دومين ديدار با متين شيردل
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
خاله ملك امروز ميگفت هر شبي كه قرار بود فردا ما را ببيند از ذوق خوابش نمي برده.هم او هم باقي خاله ها....مى گفت هربار دلم ميخواست بيايم دروازه قران چون صبرم سرامده بود و طاقت نداشتم بيشتر چشم انتظار بمانم.فداى خاله هايم بشوم يكي از يكي گل تر و مهربانترند ... خلاصه كه كباب بناب ما آماده .فسنجان جا افت...
45.در پى يك تكه نان
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:04
سر ميز شام بوديم.نان باگتى رو نصف كردم و لاش ألويه گذاشتم و دادم دست اشكان.چند دقيقه بعد ديدم متين دنبال اشكان ميدوه و غر ميزنه اشكان هم دور ميز ميدويد و نمي ايستاد.مانده بودم كه چرا؟! چشمم به نگاه متين افتاد كه چشم از لقمه اشكان برنميداشت .يك تكه نان دستش دادم غائله ختم شد.